سلام:

همین حالا تمام کلمات از ذهن پر از این و آن من پاک شدند! انگار دیگر ری را هم نمی خواهد من چیزی بگویم! چند روز پیشین مرا چیزی گفتی که بعد از مدت ها خیال کردم که دیگر نیستی...انگار دیگر هیچ چیز نبود که من به آن چنگ بزنم و بمانم! اما تو حتی به من فرصت ندادی که برایت بگویم به خدا نمی خواهم که برایم حرف بزنی...این من بودم که می خواست برایت بگویم که چه دارد می گذرد...اما تو آن چنان مرا از حرف زدن باز داشتی که من دیگر سکوت کردم و بعد....! می دانم که خسته ای خوب من ...می دانم که به جز من هزاران چیز دیگر داری که به آنان بیندیشی....اما از من بی هیچ بی خبر چرا؟ می دانی خیال می کردم که تو دیگر نمی توانی مرا دگرگون کنی به مانند خیلی پیشین...اما انگار اشتباه می کردم...انگار هنوز هم امکان دگرگونی من به سان قدیم ممکن است! اما با این حال من دیشب خواب دوست داشتنت را می دیدم! همین! 

/ 0 نظر / 9 بازدید