سلام:
گونه هايم خيس از اشک هستند!‌ خيس از اشک هايی که برای بی عدالتی ريخته شده اند. خيس از اشک هايی که به پای کسانی ريخته شد که حتی اسمشان را هم نمی دانم.
نمی دانستم که يک فيلم می تواند اين قدر روی من تاثير بگذارد.The World Trade Center!! فيلم در مورد ۱۱ سپتامبر و دو پليس و خانواده هاشون بود! با اينکه که خيلی فيلمش را دوست داشتم ولی شايد بتوانم بگويم که تنها و اولين فيلمی بود که مرا اين چنين تحت تاثير قرار داد و اشک غم را بر روی گونه هايم نشاند! شايد قبل از اين فيلم تنها به گوشه و کنار اخبار جهان اهميت می دادم ولی می دانم که از اين شب طولانی و پر از گريه ....هر روز نگاه می کنم که چه ها می گذرد...خيال می کردم که می توانم به مانند سهراب تنها ببينم و کاری نکنم...اما انگار در اين زندگی ممکن نيست! من نمی توانم به مانند او زندگی را نگاه کنم و برايش لبخند بزنم! چرا که زندگی هم اکنون بسيار کثيف و تاريک است! سياست و مذهب با هم آميخته شده اند و دنيا را با کثافت کشانده اند! آهای فلانی می دانم که صدای من هر چه قدر که هم فرياد بکشم به گوشت نمی رسد ولی بدان انتفام همه اعمال خود را خواهی پس داد...نه از جهنم و بهشت سخن نمی گويم...در همين جهان...آری در همين دنيای کثيفی که برای خود درست کردی...به همين لحظه ناب قسم که زمين می خوری و نخواهی بلند شد. و بدان که من صندلی خود را در سالن سينما گذاشته ام تا که تو را به مانند تمام همان آدميان معصومی که کشته شدند....مرده خواهم ديد....نه مرده نه....دلم می خواهد جلويم جان بدهی...دست و پا بزنی.....و بميری و دوباره زنده شوی و بعد..دوباره بميری....!

همين الان سهراب دارد برايم می خواند :< آب را گل نکردند...ما نيز آب را گل نکنيم> نمی دانم ديگر کسی در اين دنيای تاريک و ظالم مانده است که هنوز به گوارايی آب اهميت بدهد؟؟ حالا ديگر دير است...خيال می کنم که من تنها يک تکه گوشت بی مصرف برای خودم به اينجا و آنجا می رفتم....اما مگر من همان نبودم که ساليان دور برای يک تکه نوشته مجبور به سوال جواب دادن به هزاران آدميان شدم و بعد برايم کتاب « غلط کردم» را آوردند و گفتند امضايش کن؟؟ مگر من همان نبودم که برای اينکه تنها طرحی از آزادی بر روی کاغذ کشيدم از کلاس درس اخراج شدم؟؟ می دانم که به ارزشمندترين کسانم قول داده ام که ديگر سراغ قانون پليد آدميان که سياست نامش داده اند نروم...اما آخر اين مه مردمان بی گناه چه می شوند؟؟ يعنی هيچ کسی نبايد بلند شود اين موجودات خبيس و چرک را نابود کند؟؟ نمی دانم........

منی که طاقت ديدن کشتن مورچه در حياط را ندارم....طاقت جان دادن تمام هيولاهايی را دارم که دارند زمين را خالی از عشق و زيبايی می کنند!!!

بريز ....

اشکت را بريز...خونت که ريخته شد

اشکت را هم بريز

بگير ....

دستم را بگير....قلبت که پاره شد

لااقل دستم را بگير

بخوان....

عدالت را فرا بخوان....مرا که خفه کردند

لااقل تو بخوان

بمان....

در ديار آزادی بمان....زمين را که گرفتند

ميان ستارگان بمان

ميان ستارگان نور هست

آرزو هست...رهايی هست...آزادی هست

مرگ نيست! جنگ نيست...خون نيست!

ميان ستارگان لااقل آدمی آدمی را نمی کشد!‌

زمين افسوس همه شده بی هيچ

زمين پر شده از لاشخوران بی ترانه ای که تنها بوی خون را می فهمند

بوی کودکان هفت ساله ای که تکه تکه در خيابان افتاده اند

بوی اشک های مادری که پای لاشهء نوازدش خون ريخته می شود

بوی سردرگمی دخترکی يتيمی که به کس و کار در خيابان ها پرسه می زند

بوی تل های خاک و ماسه ای که جسد های هزاران آدميان را پوشانده اند

پس بمان

در همان بالا ميان ستارگان بمان

اينجا ...همان زمين خودمان که بر رويش عروسک بازی می کرديم ....

غوغا شده است!!!  

/ 1 نظر / 5 بازدید