نگوييد


نگفتم که زيرِ پوستِ شب
حتی شبتاب روشنی هم می‌تواند ترانه بخواند!


من خودم را به احتياط
کنارِ آن حقيقتِ گمشده می‌کِشم
و می‌دانم که رفتن به راهِ دريا
دردهای بسياری دارد.
من هم مثل شما
درد می‌کشم از دستِ دريا وُ
قليلی کلماتِ همين‌طوری ...!


می‌روم کمی سکوت وُ
يکی دو راه نرفته را تجربه کنم
من باران‌های موسمی را می‌شناسم،
دروغ‌های معصومانه‌ی دريا و آدمی را نيز ...!


هی حرف و نان و چند معنیِ‌ دشوارِ نيامده،
تو اصلا شبِ فلانْ‌فلان‌شده را نديده‌ای!!!!!!!!

(شاعر: يادم نمی آيد!!!!)

/ 0 نظر / 6 بازدید