چه قدر وقت تلف کرده ام...امروز را نیز به مانند روزهای دیگر در میان رویاهای سردرگمم٬ به هیچ گذراندم! خدا می داند که چند روز بعد کاغد پراز علامت های غیر آشنا را که جلویم بگذارند چگونه بر روی آن قرار است بر روی آن امتحان پس بدهم. نمی دانم چرا نمی توانم حتی برای چند دقیقه هم که شده است خط های کتابی که جلویم ۶ ساعت است باز است را بخوانم.
انگار به یک زبانی نوشته شده است که من در عمرم هم ندیده ام! چه قدر بی مصرف....چه قدر احمق و کودن...! فقط دارم در آسمان ها سير می کنم...به قول فروغ خودمان پوست ماهی واسه فاطی تنبون نمی شه..!‌ مگر چه مرگت است که اين قدر گم و گيج فقط بر روی صفحه خيره شده ای؟ خوب به درک که نمی داند....به درک که نخواهد فهميد....مگر اين قدر فکر کردن و  خون گريه کردن دارد ها؟ می دانم که که دلت می خواهد همه چيز زودتر تمام شود...خودت که عرضه تمام کردنش را که ندارای...آن قدر ترسو و بزدلی که حتی موقعی که رفتی بر روی سکوی پر از ارتفاع نشستی خود را محکم گرفتی که نيفتی!!!‌آن وقت می خواهی پرواز کنی؟؟؟ بی خودی برای خودت غم موزون ننواز..اين ها همه ضعيفی توی کوچک و حقير را می رساند!

چه قدر عقبم از زندگی! چه قدر خسته ام ازاينکه فقط به دنبال کارهای نکرده ام سگ دو زدم....من می خواهم نباشم....می دانم که اين کلمات را نبايد بگويم....می دانم که حتی نوشتنش هم اشتباه و غلط است اما من خودم غلط هستم !‌ وجود من يک اشتباه بزرگ است که نمی دانم که را ملامت کنم بر سرش! 
درس ....واژه غريبی است...چند ماهی می شود که حتی برام ديگر مهم نيست چه خواهد شد! همگان خيال می کنند که قرار است دخترک کوچک زندگيشان برود آن جا که ستارگان به مانند چهل چراغ می درخشند...اما خبر ندارند که خيلی وقت است هر چه اميد بوده را از دست داده....اميد....عجب واژه غريبی است اين واژه...چه قدر دلم را خالی می شود حتی وقتی می شنومش!‌ چه قدر من دورم از هر چه اميد است !‌ چيز خوبی است اميد...اما دريغا که من در يک سر جاده و او...در سر ديگر آن است.جاده ای که طولانی ترين جاده دنيا است!‌ جاده ای که پر از خار و سنگ ريزه است. من يک شب....پر از اشتياق پا به جاده ميانمان گذاشتم...و بعد صبحگاهان خونين و خسته برگشتم به جايی که اول بودم : زندان دلم!‌

های....چه قدر ديوارهای اين زندان غم را به دل من حک کرده است. و من نيز بر رو ی آنان گريه را...!‌چه قدر بوی ناله و زجر در اين زندان پيچيده است! انگار فرار از اين زندان و پا در راه رسيدن به تکه ای آرامش در من گم شده است! ديگر هيچ اشتياقی در من وجود ندارد که برای ذره ای اميد تلاشی بکنم!
به گمانم سکوت نزديک است...
يک سکوت دايم....
يک سکوت...برای هميشه!!!

/ 3 نظر / 6 بازدید
آرزو

بابا بعد يه عمری اين وبلاگتو خوندم! اين چه وضعشه؟!!!! چی بگم اصلا....

شبهای سرد

شب سردیست و من افسرده راه دوریست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور : دور ماندند ز من آدمها ..... سلام . خوبی ؟ چه خبر ؟ همه چی رو به راهه ؟

setareye tanha

delam gerefte bud,goftam biam weblogeto bekhunam,didam to ham delet gereftas.nakone raste ke migan deli ke gerefte bist, aslan del nist.ajab ruzegarie...