سلام:

تنها پنج روز مانده است به آمدنم... نمی دانم چرا این بار ترسی عجیب تمام مرا فرا گرفته ... پس آن من بی پروا که بی اختیار عاشق بود کجا رفته است؟ همین الان دارم به آواز همان دختری گوش می دهم که تو آن را صدای فرشته می خواندی... همان آهنگی که برایم همان اوایل دوست داشتنمان گذاشتی و مرا بر روی زانوانت... می دانی من هنوز همان دخترکی هستم که همیشه تنها تو را دوست داشته ... من هنوز همان دخترکی هستم که برای اولین بار که بوسه بر او زدی تمامی دنیا ایستاد برای نفس های تو...  من هنوز همان دخترکی هستم که چشمانت مرا به اوج می رسانند... گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که آیا چشمان من تو را هیچ گاه به اوج رسانده اند ... یا آنکه چون بوسه ی اول تو برای نیلوفران دیگری بوده اند، من برای همیشه همان دومی خواهم بود... همان دومی که ماه ها تو را عاشقانه دوست می داست و سکوت کرد و نگاه... نگاه در همان چشمانت زیبا چشم دل تنگ من ... دلهره سفر آرامم نمی گذارد ... انگار می خواهد طوفان شود... بچه که بودم خوب می دانستم چگونه سرم را بالای آب نگاه دارم و بی آنکه که نگران چیزی باشم در خوضچه خانه مادربزرگم غلت می خوردم ... بی هراس از طوفان و خفه شدن... اما هرچه که بزرگتر می شوم ترس از طوفان بیشتر و هراس از زیر آب رفتن و بالا نیامدن بسی بیشتر...! 

کاش همان بچه می ماندم... کاش همان دخترکی بودم که باران را با آغوش باز میهمانی پرسه های طولانیش میان کوچه پس کوچه های خیالاتش می کرد... بی آنکه واهمه از خیس شدن خاطرات پسری را داشته باشد که حال مردی برای خودش شده و چشمانش او را با خود بدزدد!‌ دلم می خواست به خودم می گفتم ترس از طوفان و باد و باران برای چه... اما دریغا که خود آسمان بار ها و بارها و بارها برایم نشان داده که این چنین نیست ...!‌ همیشه فاصله ای هست... همیشه فاصله ای میان این من بی پروا و آن چشمانت هست زیبا چشم دل تنگ من...!‌ 

/ 2 نظر / 12 بازدید
رعنا

اگر بدونی چقدر دلم گرفته.. و چقدر دلم تنگه واسه دوستی مثل تو..

ادنا

چی میگی..... واقعآ دلنوشته هات دیونه کننده اند نمی خوام ادامشون رو بخونم بهت حسودیم شد خیلی قشنگ می نویسی چقد آرومی چقد خانومی بهم سر بزن