سلام:

دیشب بعد از چندی به خوابم آمدی... انگار می خواستی بگویی مرا ببخش اما فقط مرا (با همان چشمانی که من زمانی می پرستیدمشان!) نگاه می کردی و هیچ نمی گفتی! من نیز نگاهت را برگرداندم و به مانند خودت هیچ نگفتم...به گمانم دیگر هیچ نمانده است که بگویم...گیرم که بگویم، مگر فرقی هم به این حال و روزگار ما می کند؟ نمی دانم چرا ناگاه شعری از شاعران خوش به ذهنم آمد... <تو را من چشم در راهم> یادت می آید این را بر دیوار کدامین خانه نصب کردیم؟ یا که این هم به مانند همه خاطرات من میان زباله های دیگرت ریختی و فراموشش کردی؟ می دانی گاهی اوقات با خودم خیال می کنم که بازگشتنت نیز دیگر مرا شادمان نمی کند....انگار منی که دزد شعرهای چشم تو بودم دیگر خیال دزدی ندارم و می خواهم برای باری آسوده خیال زندگی کنم....و اما باز همان چشمانت به من می گویند حال همه ما خوب است... اما تو باور مکن!‌

/ 0 نظر / 6 بازدید