انزوا

سلام:
همين الان يه وبلاگ خوندم که نويسندش اسمش بود ری را! واسم خيلی جالب بود چون به نظر يه آدم آشنا می اومد انگار که می شناسمش!

بعد...داشتم يکی از چت هام رو با يه دوست قديمی ...يه دوست دوست داشتنی می خوندم توش اين رو پيدا کردم:

بی سراغ از پس باران برمی گشتم!
باد سوز کشان آمد و رفت
گيسوان بيد پر پر شد!
چه قدر دلم بيمار است...چه دلم بيزار است

همم...همش پاک شد ...حالا مجبورم همه رو از اول بنويسم:(!‌ نمی دونم کی می خوام دست از اين افکار بر دارم...گاهی اوقات فکر می کنم که اين فکرهای خسته کننده مزمن مثل يک بيماری که علاج نداره و تا ابد با من خواهد بود . ...و حتی فکر اين ترس لرزانی رو به تن من می اندازد!

اين جمعه با اينکه خيلی می خواستم ببينمش ...زنگ زدم و بهش گفتم که نمی تونم بيام! نمی دونم چرا به خاطر يه آدم ديگه من اين قدر از خودم می گذرم...چرا نمی تونم از اون بگذرم و به خودم فکر کنم...چرا نمی تونم بهش بگم آقا جون خودت بکن...به من چه من خودم هزار تا کار دارم حالا که تو بی کاری تو بکن...ولی انگار لال می شم...انگار فکر می کنم با اين کار بهش نزديک می شم تا جايی که...تا جايی که از جمعه صبحم گذشتم در صورتی که می دونم شديدآَ بهش نياز داشتم!!  

نمی دونم تو بدجور دايره ای افتادم که هيچ جای در رويی نداره...از سال نو تصميم گرفتم مراقبه کنم....۳ روز اول کردم و دوباره ولش کردم...يه چيزی داره عين موريانه تمام نخ ها اتصال من را می جود و من تنها کاری که می توانم بکنم گوش دادن به صدای نفرت بار آن است. ديگر بيش از اين از اين دل بيمار و زخم خورده من بر نمی آيد...فقط ای کاش می شد مرکز دايره انزوای خود را درون دريا می انداختم و با آب جاری می شدم و می فتم ...!

/ 0 نظر / 7 بازدید