سلام:

چندی می شود که برایت سخنی نگفته ام ری را...!‌ به گمانم هجوم کلمات آن چنان از من فاصله گرفته اند که دیگر حتی شعر هم سراغم را نمی گیرد! همین حالا دلم یک هو گرفت و خودت که می دانی....! 

نمی دانم چرا ترسی دیرینه مرا فرا گرفته است...انگار که می خواهد همان اتفاق لامذهب بیفتد...همان که خودت می دانی...همانی که مرا این گونه دیوانه خود کرده است!‌ دلم می خواست همین حالا برایم حرف می زدی و...انگار مهمانانت خوب سرت را گرم کرده اند...می دانم من انتظاری بی دلیل دارم...خوب معلوم است من هم اگر به جای تو بودم همان را می کردم...اما من لامذهب تنها تو را برای خودم و خودم می خواهم!‌انگار می ترسم که تو را از من بگیرند و آن وقت ....من چه کنم؟ می ترسم در این اوقات آینده تو از من دور شوی و آن گاه خدا می داند کی و چگونه من باید تو را دگرباز نزدیکت کنم! 

چه قدر کلمه در من غلیان ندارد...چه قدر من بی هیچ شده ام!‌

/ 0 نظر / 7 بازدید