سلام:
اين هفته واقعاً هفتهء خسته کننده ای بود و هست و خواهد بود!  ديروز دو تا امتحان با همديگه داشتم ...فکر کنم موقعی که داشتم امتحان دوميم رو می دادم ديگه چشمام ازش اشک می اومد از خستگی! ماشاءالله اين قدر هم جفتشون رو خوب دادم که الان تمام خستگيم در رفته!! هفته‌ء ديگه هم يه امتحان ديگه دارم! اين جمعه که اصلاً حرفش رو نزن که چه قدر « مشق» بايد بنويسم=((!
ديگه....غير از درس....همه چيز مثل قبل...از ۷ روز پيش فرق زيادی نکرده..شايد اوضاع يه خورده بدتر هم شده!
هفتهء ديگه ...هفتهء جدايی ِ!‌ يک جدايی بعد از ۵ ماه! کی اصلاً‌ فکرش رو می کرد که اين دفعه ۵ ماه طول بکشه! ولی خيلی خوب بود و ....جدايی خيلی تلخ! اين دفعه مخصوصاً بعد از ۳ سال تنهايی و بعد دوباره برای ۵ ماه عادت کردن به تنها نبودن...! روزهای سختی خواهد بود که من بايد در مقابلش مثل صد هزار چيزی که توی مغزم می گذره بجنگم! امروز يکی ازم پرسيد که سخت نيست اين جوری زندگی کردن؟؟ اين جوری بين همه چيز و درونت يه ديوار هست؟؟ ديواری که خيلی بلند و طولانی ِ! وقتی داشتم باهاش حرف می زدم...پاهام می لرزيد...لب هام رو می جوييدم و به يه عالمه چيز ديگه که به اون و اون جا ربط نداشت فکر می کردم. آخرش می پرسيد درسته؟؟ و منم الکی می گفتم آره! و اون خوشحال از اينکه من دارم باهاش موافقت می کنم برای خودش ادامه می داد. بعد آخرش فهميد نه بابا اين داداشمون اصلاً‌ توی باغ نيست....!!‌ از من بالاخره شروع کرد به سوال پرسيدن...و من انگار که از جنگل وحشی فکرهام فرار کرده بودم از هر چيزی واسش يه جمله می گفتم...يوهويی لرزش پاهام صد برابر می شدش...اشک جلوی چشمام رو می گرفت تا اينکه اون نگرم داشت و گفت بسه...! و برای ۲ دقيقه فقط نگاهم کرد و گفت بقيه ش رو می گذاريم برای بعد! و من انگار که تازه بيدار شدم پرسيدم بقيه چی؟؟ نمی دونم ...وقتی از پيشش رفتم دوباره همه چيز برگشت به اولش و انگار که اون ۱ ساعت هيچ اتفاقی نيافته بود!!!!!!!
                                                          *********
حالش؟؟ حالش هنوز همون جوريه اگه بدتر نشده باشه! غير از درس حرف ديگه ای نداره که بزنه...و من هم گذاشتمش به حال خودش...نمی دونم که درسته کارم يا نه...فقط همين جوری اين کار رو کردم...چون نمی دونستم بايد چه کنم!

ديگه...هفتهء ديگه تولد دو تا آدم خيلی مهربون و دوست داشتنی که داستان خودشون رو دارند=)!‌ هنوز براشون کاری نکردم...! جالب اينجاست که اين قدر کار ريخته روی سرم که اصلاً‌ وقت نمی کنم بهشون فکر کنم!!! ‌ 

/ 3 نظر / 6 بازدید
Shahab

سلام. نمی دونم چی باید بگم . فقط امیدوارم همیشه قوی و محکم با مشکلات روبرو بشی و هیچ وقت تحت تاثیر مشکلات قرار نگیری.با 10 تا پوستر جدید آپدیت کردم . منتظر حضور سبز و نظر قشنگت هستم (هر وقت آپدیت می کنی خبرم کن)

Shahab

سلام عزیزم . اومدم خبر بدم که لینک پوسترهام درست شد . منتظر نظر قشنگت هستم.

....

سلام: حال همهء ما خوب است...اما تو باور مکن!!!!!