ورود ممنوع

سلام:
ديگه به اينجام رسيده...الان چند روزه می آم يه چيزی بنويسم ولی تا شروع می کنم به تایپ کردن از خودم و از هر چيزی که می نويسم بدم می آد و پاکشون می کنم!‌ انگار که مغزم قفل کرده... و می دونم که هر چی به خودم اين رو بگم بد و بدتر می شم!‌ امروز بعد از يه مدت طولانی واسه يه دوست خيلی عزيز email زدم...نه اينکه باهاش در تماس نبودم...فقط اينکه يه مدت خيلی درازی بود که مثل قبل ها درد دل نکرده بودم...شروع کردم از گفتن و وقتی برگشتم خوندم ديدم وااااای چی داره می گذره و من چه قدر از خودم بی خود شدم!‌ چه قدر از تابستون به بعد و از موقعی که تنهايی و درس با هم ديگه هجوم اوردن من مثل گوشت لاشخور زده ای شدم که از افسردگی و پوچی بوی بد گرفته...! بيرونم يه آدم شاد و سرزنده که هيچ احدالناسی به مغزشم نمی رسه که اين می تونه همون آدمی باشه که هر شب بايد هزار هزار تا ستاره رو بشمره ...هزار هزار تا فکرهای جور وا جور رو پس بزنه تا شايد خوابش ببره! نمی دونم چرا اين طوری شده!
شايد از فردا يه کلی تغيير کنم...شايد....می خوام درونم رو با بيرونم يکی کنم ...اين طوری  که پيش می ره از اينی که هستم هم بدتر می شم و بر می گرده به ۵ سال پيش و خدا به خير کنه که کدوم برج از همه بلندتره و قرص هاش به درد می خورند يا نه!
از اينا که بگذريم بريم يه قدم جلو تر می رسيم به بن بستی که دارن تهش رو باز می کنند و راه می کشن به خيابون اصلی! ولی هنوز کار داره...خدا رو چی ديدی شايد زد به سرشون و دوباره گفتن بودجه کم داريم و اين يکی رو هم مثل خيلی از چيزها نصفه کاره ول می کنند و می رند!‌ولی آخه اين لامذهب ها فکر نمی کنند که شايد يه بدبختی توی اون کوچه زندگی می کنه و هر روز چشماش رو دوخته با اون ته کوچهء گرفته که کی باز می شه!
يه چهارراه جلو تر سمت راست يه علامت بزرگ ورود ممنوع زدن که آقا نياين...جيزٌه !!! خطر داره....! ولی خيالی نيست که ....می پيچم تو کوچه....آخ آخ نزديک بود يارو بهم بزنه ها...! مگه کوری احمق تابلو به اين گندگی رو نمی بينی؟؟ يه لبخند تمسخر آميز کافی بودش که يارو ترمز دستيشو بکشه بالا و شروع کنه به يخه و يخه کشی...! رمق دفاع کردن هم  نيست که نيست!‌ تا جون دارم می خورم...! اون بنده خدا هم که تقصيری نداره...اونم يه ورود ممنوع ديگه رو اشتباهی رفته!
يه ۱۰۰ متر جلو تر خيابون شروع می شه و من مثل هميشه گم ميشم...اينجا کجاست نمی دونم....!‌ می رم می رم ....هزار فرسنگ راه می رم....هم...به نظرم آشنا می آد... اين که همان بن بست خودمان است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

/ 1 نظر / 7 بازدید
آرزو

برو بيرووووووووووووون!!!! گفتم برو بيرون!!!