سلام:
بالاخره اين ۳ هفته تموم شد...و ۵ هفته ديگه بيشتر نمونده!! توی اين تو ماهه٬ شکستهای زيادی خوردم که نمی دونم چه قدر روم تأثير گذاشتند!! از هر چی سعی کردن و تلاش کردن و به هيچ جا نرسيدن بد جوری خسته شدم! اعتماد به نفس رو که اصلاً‌ حرفش رو نزن زير صفر...!!! اصلاً‌ ديگه نمی دونم بايد پاش وايسم و يا پا روی مرز بريدن بگذارم و بگم بسم الله!! خودم هم نمی دونم می خوام چی کار کنم! يا اصلاً‌ چرا و چی شد که به اينجا رسيدم؟؟
توی اين همه درگيری....يه جور حس جديد درونم ايجاد شده...! يه نوع حسی که تا الان هيچ وقت نداشتم و داره يواش يواش نگرانم می کنه!  دارم باهاش بدجوری می جنگم ولی مگه نه اينکه جنگ با حس ها و عواطف درست نيست؟؟ بدجوری گيج شدم!!! هر روز می رم دانشگاه و می شينم خيره می شم به ورق و کتابام و بدون اينکه کلمه ای از چيزهايی که می خونم بفهمم فقط لب هام تکون می خورند! از اين حس بدجوری می ترسم چون می دونم الان نبايد بياد سراغم ولی باز ای طرفی فکر می کنم مگه حس ها هم کنترل کردنی هستند؟؟ بد درديه...کاملاً‌ کلافه ام...نمی تونم محکم وايسم و کاملاً ناديده بگيرمش...تمی تونم بهش بدون توجه از کنارش بگذرم چون درونمه و هر روز و هر روز ريشه اش محکم تر می شه! خيلی می ترسم02.gif و از همه مهم تر اينکه به هيچ وجه نبايد نشونش بدم به هيچ کس ....فقط بايد با خودم باشه چون گفتنی نيست!

صدای در آمد
 دلم غرشی کرد و بعد نگران از اين که نکند
فراموش کرده باشم در را قفل کرده باشم
بی اختيار برگشتم
و در را که سالهاست بسته است دوباره نگاه کردم

چه قدر احساس در من گم شده است
چه قدر سرا پا خيس از لحظه های اکنون٬ بدون فکری حتی به آسمان ها می نگرم
چه قدر قلب من سرشار از سوال های پی در پی
چه قدر مغز من سرشار عشقی است که نمی دانم از کجا آمده است٬‌به کجا می رود
و با من ساده چه کار دارد؟؟

من که فقط صبح ها غروب ماه را تماشا می کنم و شب ها خورشيد را که
در آسمان سرخ  که تنها آن است که از وداع من سخن ها می گويد

/ 2 نظر / 4 بازدید
آرزو

سعی کردن و تلاش کردن و به هيچ جا نرسيدن ....ما خسته شديم ديگه...امروز ديگه می رم!!!می گذرن همشون!...ده روزه عمر که اين همه افسانه ندارد...واسه چی سر در گمی؟ «... روز در مسجد بسته بود. بقال سر کوچه گفت: « نماز را روز بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديک تر باشيد.»!!!

a.l

اجازه بدين لحظات ناب يک رمان رو با شما تقسيم کنم:** اما در مسلك‌ِ شاعرانه‌، اين‌هاحرف‌ اول‌ را نمي‌زند. حالت‌ِ نگاه‌ و خط‌ِ اندوه‌ِ دختر است‌ كه‌ ساكتت‌مي‌كند. دلت‌ كه‌ به‌ تاپ‌ تاپ‌ افتاد، كار تمام‌ است‌. نامه‌ از دستت‌مي‌افتد و خارِ گل‌ به‌ دستت‌ مي‌رود: «چي‌ به‌ هم‌ گفتين‌؟» «با نگاه‌، همه‌ چي‌!» «يعني‌ گفتي‌ كه‌ دوستش‌ داري‌، اون‌ چي‌؟» «اون‌ فقط‌ سرخ‌ شد!» «لابد تو هم‌ با زرد شدنت‌، اين‌ رو بهش‌ گفتي‌!» «آره‌!» لويي‌، يكي‌ از همان‌ بچه‌ زبل‌ها بود كه‌ حرفش‌ را مي‌زدم‌. باباش‌نعلبند و عرق‌خور، با صورت‌ استخواني‌، چشم‌هاي‌ فانوسي‌ و كم‌سوو سبيل‌ِ چنگيزي‌، كه‌ مي‌فرستادش‌ دنبال‌ِ عرق‌. لويي‌ سوت‌ مي‌زد، يعني‌ كه‌: «بيا!» بابام‌ مي‌گفت‌: «با اين‌ پسره‌ي‌ لات‌ نرو!» لويي‌ از آن‌جا كه‌ گردن‌ِ باريك‌ و بلندي‌ مثل‌ كدو قلمي‌ داشت‌ و اسم‌ساقه‌ي‌ آن‌ «لو» ست‌، به‌ لويي‌ شهره‌ شده‌ بود! البته‌ الفباي‌ زبان‌ فرانسه‌را هم‌ مي‌دانست‌. لويي‌، دختربازي‌ بلد بود و مي‌گفت‌: «از كفتربازي‌ آسان‌تره‌!»