سلام:

تو را به همین ثانیه هایی که نمی گذرند ... رهایم کن!‌

مگر من بی هیچ چه کرده ام که باید این گونه هی به نرفتنت روز و شب بگریم ها؟ پس چرا همین افکاری که خدا می داند از کجا آمده اند تمامی ندارند؟ آخر تو بگو  مگر من جز  دوست داشتنت چه ها کردم که دگربار گذاشتی و رفتی؟ می دانی... گاهی اوقات خیال می کنم که هیچگاه نباید می گفتمت که در کجای این دل لامذهب من بودی!!‌ شاید همانگونه خوب بود که مانند دیگر نیلوفران من نیز برایت نقشها بازی می کردم و یا آنکه شاید باید سکوت می کردم و همان نقاب زیبای شادمان را می گذاشتم و هر آنچه که می گذشت را تنها برای ری را میگفتم...!‌ و تو دیگر هیچ نمی دانستی که قلب من در کدامین لحظات میانمان برایت می تپید...به درد می آمد و باز با این حال می گفتمت دوستت دارم!!!‌

تو را به همین ثانیه ها یی که نمی گذرند از خیال من پا بگذار و برو!‌

مگر نه آنکه تو داری برای خودت <آزادانه> سرمست و شادمان زندگی می کنی؟ پس چرا من بی هیچ... من ساده ... منی که سالهاست چشمانت را می پرستیدم...نمی توانم تو را وداع گویم و بگویم دیدار ما به همان ماه و سالی  که نمی دانم کی است و کجا! 

تو را به همین ثانیه هایی که نمی گذرند بگذار و برو....

/ 1 نظر / 5 بازدید
رعنا

تو که رفتن نمی دانی تو می روی و می مانی می مانی و ... می روی رسوب کرده ای ته تمام رگ هایم برخیز دیگر خونم را بیش از این آلوده خود نکن