مسافری که از شما سخن گفته بود


ما مشغولِ گفتگویِ گُل و سلام آينه بوديم
که شبی دريا خوابِ دريا را ديد
که شبی آب آمد و از سرِ گريه گذشت.


حالا دعاتان مستجاب و
تعبيرِ خوابتان به خير!


راستی شنيده‌ايد که هيچ آسمانِ صافی
دليل باران نيست!؟
نه،‌ هر آسمانِ گرفته‌ای هم
بی‌سوال از بغضِ تشنگی نخواهد باريد!


حالا تنها کسانی به تعدادِ سرانگشتانِ گريه مانده‌اند
که هنوز رو به آسمانِ مهتابْ‌مُرده‌ی مغموم
هی در شمارشِ رويای ستارگانِ صبور
نماز شکسته می‌خوانند.


بگذريم،‌ فقط همين پرسشِ ساده، آخرين سوال من است:
شما که از بيم باد و باورِ باران سخن می‌گفتيد،
حالا يک پياله‌ی شير و پاره‌ای نانتان کجاست!؟

(شاعر: سيد علی صالحی)

/ 2 نظر / 6 بازدید
نيما (آذرخش سرخ)

شعر های سيد رو خيلی دوست دارم برام خاطرات سوز ناکی رو زنده می کنه خاطرات روزهايی که هنوز قلبی گرم می تپيد. قلبی که شور و اشتياق درونش بود. ولی خيلی زود دير شد. خيلی زود.

حسين

اين جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند ... سلام .. خوبی ؟ همه چی روبه راهه ؟