سلام:

امروز ٣ روز است که بر گشته ام...اما خیال بازگشت ندارم!‌انگار همه چیز در زادگاهمان مانده است...همان قدر دور...همان قدر ساکت و همان قدر بی دغدغه! امروز سری به ساختمان های پر خاطره مدرسه زدم...عجب زمان همه چیز را با خود به قعر نابودی می برد...انگار که هیچ زمان نبوده است که من از همین تپه هایی که به روی خود نمی آورند به همراه زندگی بی هیچ هی بالا و پایین می رفتیم!‌ چند روز دیگر همه چیز دوباره شروع می شود...دگر بار درس و دگر بار اضطراب های پی در پی...اما می دانی این بار انگار چیزی درونم می گوید... بد یا خوب...آخر که می گذرد....پس سعی کن که خوبش ببینی! دیگر مهم نیست اگر آدمیان می آیند و می روند...تو هم گذرا باش‌! همین بهتر است که باشی اما نمانی...! دیگر اصطراب دیدار چشمانت نیز کمتر شده است...! من جز همان لبخند چیزی برایت به سوغاتی نیاورده ام.

/ 7 نظر / 5 بازدید
...

باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحیل بسته و مهربانی ما را خشم و تنفر افزون از یاد برده است ...

Enkratic

اینجا خوب است .. همین. ..

رعنا

خیلی دور.. خیلی نزدیک . . دلمون برات

رعنا

خیلی دور.. خیلی نزدیک . . دلمون

رعنا

خیلی دور.. خیلی نزدیک . . دلمون برات تنگ

رعنا

خیلی دور.. خیلی نزدیک . . دلمون برات تنگ ميشه

رعنا

اي وااااااااااااااااي ببخشيد! [نیشخند] اينترنت اينجا اينجوريه به خدا! من از ده بالا نيومدم