دیشب در من بغضی بی قرار بود و ...جای تو خالی نه...! چه بر سر بغض های من آمده است...! از کجا این همه سوال بر سر بی پروایی پیدا شده اند که نمی گذارند من چشمانم را ببندم و بی دریغ به چشمان تو بیندیشم...! پس من و این همه تنگ دلی چه خواهند شد....! کاش می تواستم دنیا را بچرخانم و تنها آن سمتش ببینم که همیشه روشن است و تاریکی در آن نیست...! کاش می توانستم به مانند گذشته بی پروا به سویت پرواز می کردم و بی هراس از دا م های پی در پی خود را به نسیم...همان نسیمی که انگشتانت را با یاد می آرد.... رها می کردم و فقط پیش می راندم! چه قدر ترسناک است و چه قدر غمگین...تنها یادگاری کودکیم نیز دارد آرام آرم از یادم می رود...! کاش هنوز کودک بودم...تنها نگاهی به این ور و آن ور کوچه پر نیلوفر می کردم و با آن که می دا نستم هنوزآنان هستند... بعد...  بی هیچ سوال و چون و چرایی زندگی را میانمان قسمت می کردم...!  مرا این همه نجوای پر تردید به کجا دارد می برد؟؟

/ 1 نظر / 7 بازدید
رعنا

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش ...