سلام:

خوب این هفته هم که دارد می گذرد...هفته بعد چه طور؟؟ هنگامی که دیروز با یکی از همین آدمیان که به خیالشان می توانند کمک کنم حرف زدم...از من می پرسید ریشه این همه افکار و غم ناموزون چیست...!‌هه...من اگر می دانستم که نمی آمدم از تو بپرسم آخر! نمی دانم....شاید هم هیچ وقت ریشه ای نداشته و من همین طوری برای خودم خیال می بافم...! سرم درد می کند...سرم دارد از درد به این ور و آن ور می کوبد...! خیال خواب ندارم...خیال خوراک را نیز...!‌ چند روزی است که حس درد نکشیدن را فراموش کرده ام...می دانم داری با خودت می گویی خوب برو دکتر!!!!‌ مگر نرفتم؟ تا به حال چه کار کرده اند که از حالا به بعد خواهند کرد؟ با این حال گوش دادم و رفتم....گفته اند قرار است که خبرم دهند...خنده دار است....!‌ همه چیز خنده دار است...حتی همین درد لامذهب نکبت بار مزمن که مرا رها نمی گذارد...انگار در تک تک سلول هایم رخنه کرده است و نمی خواهد بگذارد و برود!‌ امشب شب طولانی خواهد بود...به مانند همه شبان گذشته....و من جز سکوت و موسیقی چیزی نخواهم شنید...و چیزی نخواهم دید! دلم برای دیدار آشنایانم تنگ شده است...! برای آشنایان ساحل دریای ناآرام دل خودم!‌ دلم برای تو...برای آشنا ترینشان تنگ شده است...! نمی دانی چه قدر دلم می خواست دیشب اینجا بودی...چه قدر دلم می خواست بگویم بیایی و کنارم باشی...آخر هنگامی که درد می کشی...حضور دوست دارانت بسیار آرامش بخش است...حتی اگر کاری نکنند و فقط به شانه هایشان تکیه کنی...اما آخر خودت که می دانی...راه میان ما طولانی است...و پر پیچ و خم و شاید هم بی انتها..!‌ 

/ 3 نظر / 4 بازدید
رعنا

دل برای همینه دیگه... که تنگ بشه.. که تازه وقتی تنگ شد قدر اطرافیامونو بدونیم.. بذار کارشو بکنه... سخت نگیر..

پریشانگرد

سلام اومدم اينجا خواستم اميد بدم فكر كردم ديدم بلد نيستم خواستم بترسونم !! ديدم چه كاريه حالا ولي آرزو ميكنم به آرامش نزديك بشي از هر نوعش موفق باشي[گل] يا علي

ریرا

گاهی اوقات می اندیشم...که آیا اگر هیچ وقت هیچ دسوت داشتنی بوده است؟؟ یا آنکه من آن را هم خیال پردازی می کرده ام؟