مرا تو را خواهش!!! ...مرا آنگونه که هستم ببین...! نه بیش و نه کم...همان گونه که هستم...نمیخواهم چندی بعد از کنون...بیایی و بگویی دیگر نمی توانم...اگر خیال می کنی که نمی توانی...مرا تو را خواهش که همین الان بگذار و برو!  

/ 1 نظر / 7 بازدید
رعنا

یک روز یک شاعری آمد گفت: حالا که آمده ای گریه نمی کنم این باران از آسمان دیگری است رفت تو فکر و گفت: حالا که آمده ای هی دست ودلم را نلرزان و هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابانهای بی باران منتظرم هستند بعد مژه هاش تر شد ولی زود پاکشون کرد وگفت: حالا که آمده ای فقط به همین لحظه بیندیش به این همه شادمانی که آمده اند و برای دیدنت به هم تنه میزنند