سلام٬

نمی دانی هنگامی که پا به میهمانی آن شب گذاشتی چه قدر چشمانت زیبا تر از همیشه شده بود زیبا چشم دل تنگ من! و چه قدر دل من می خواست که میان آن همه آدمیان نمی  دانم از کجا آمده تو را به آغوش می کشیدم و می گفتم به خانه دل من خوش آمدی!‌ کاش می دانستی که هر بار که می آیی و می روی چه قدر دل من پر از عشق می شود و می خواهد برایت پر بکشد. دیروز برایم چیزها گفتی که مرا تا نمی دانم کجا با خود برد...به همان جا که پرستوهایش از آشیانه هایشان کوچ کرده اند و در دل تو خانه کرده اند. دیگر حتی کلمه هم نمی تواند مرا تعریف کند...دیگر حتی کلمه نیز نمی تواند وسعت حضور تو را در من تعریف کند...! کاش نمی رفتی خوب من...کاش هنوز همین جا کنار من بودی و من برای همیشه تو را و چشمان تو را می دزدیدم!‌

/ 0 نظر / 6 بازدید