از چی بگم؟

سلام:
وای يه چند هزار قرن که ننوشتم و ننوشتم...و اين قدر ننوشتم که گوله شده اين تو يک غوغايی به پا شده که بيا و ببين!!!!‌ دلم گرفته...دلم عجيب گرفته است!‌ يه کوه رو سرم کار ريخته...يه کوه بيشتر آدم هايی که به من احتياج دارند...نه نياز و نه وابستگی...به حضور شاد من احتياج هست!‌ نمی دونم....خودم کجام و به کجا دارم می رم...دلم می خواد يه ۱۰ روز که چه عرض کنم  ۱۰۰ روز می خوام برم ویپاسانا!‌ مرا سفر به کجا می برد؟؟؟ 
دلم می خواد از زندگی که کردم و دارم راضی باشم ولی نمی تونم...دلم می خوام همه چيز رو ببينم اون طور که هست و بپذيرمشون اون طور که هستند ...ولی بازم نمی تونم:(!‌ 
از اين چهارشنبه همه چيز شروع می شه ! دانشگاه...کار....و يه نفر ديگه که به زندگيت اضافه شده و خيلی دوستش داری! هر چی فکر می کنم بدتر ميشه!‌ دلم می خواست اين مغز و ذهن رو بندازم دور يه دونه جديدش يه دونه که پاکش کردند رو بگذارم جاش! همه چيز ريخته ريخته ريخته.....همين جوری روی همديگه پر شده از يه کلی غصه تعريف نشده!‌يه جعبه پر از خاطرات نگفته و ننوشته....يه کيس پر از عکس سياه که اون تاريک بود که هيچ کدوم از شادی های ما گرفته نشده بود ...يعنی نوری نبود که شادی باشه!!‌ ديروز به آددمهای مهم توی زندگيم رفته بوديم بيرون يه جای خيلی خيلی قشنگ که طبيعت به کدوممشون رو مست کرده بود و من به احساسات اون لحظهء اون غبطه خوردم در حالی که درونش پر از نگرانی بود ولی غرق طبيعت شده و بود و با اون يکی شده بود! دلم می خواست منم می رفتم توی قلب اون و باهاش يکی می شدم چون من قابليت يکی شدن با طبيعت رو نداشتم و حتی فکر نکنم با قابليت و يا لياقت با اون يکی شدن هم داشته باشم!  
با خودم کنار نمی آم ....احساس می کنم از دستم برای آدمهايی که اندازه يه دنيا دوستشون دارم کاری بر نمی آد و اين من رو داره همراه با چيزهای ديگه بيشتر داغون می کنه!‌
ديگه نمی دونم بايد از چی بگم فقط اينکه به هزار دستهای برخاسته به دعا احتياج دارم که شايد بتونم اين يکی رو هم پشت سر بگذارم و اين دفعه سرم رو بالا بگيرم و نه مثل هميشه نگاهم دوخته به زمين!
مردم بالا دست آب را می فهمند
گل نکردندش
ما نيز آب را گل نکنيم!!!!!  

/ 1 نظر / 5 بازدید
Setareh

salam,khoda poshto panahet,moafagh bashi.