چند روز پیشین....سلامی دوباره کردمت...نمی دانم....شاید همان سلام ساده مرا به این روز انداخته است...! عجب سلام شیرینی بود! دگربار خیال کردم که کسی از آشنایان دلم دارد با من حرف می زند...می دانی...خیلی وقت بود که دیگر تو را نه آشنایی می دیدم و نه حتی همان دوست ساده خیلی سال قبل...که تنها کنار یکدیگر در کلاس درس بودیم و بس...! خیلی وقت بود که دیگر آن قدر ازتو دور شده بودم که به زحمت بویت را به یاد می آوردم...اما تو دگربار آمدی و بویت هنوز که هنوز است از اتاق من بیرون نرفته است!‌ نمی دانم....برای چه....اما چیزی مرا می گوید....بی گمان این بار هم به مانند دفعات پیشین این منم که وا مانده خاطرات میانمان دگربار قربانی می شوم...می دانم شاید نباید هیچ بگویم...شاید به همان قلبی که هنگامی که تو را می بیند و می خواهد به بیرون پرواز کند گوش بدهم...اما راسش را بخواهی زیبا چشم دل تنگ من....بد می ترسم...بد...! می ترسم که من دوباره معتاد همان چشمانت شوم و در قعر خیال های خودم دست و پا بزنم...می ترسم دگر بار....بگذار نگویم....به گمانم...باید هیچ نگویم....همین خوب است....

                                     همین خوب است....

/ 2 نظر / 6 بازدید
رعنا

مگر می‌شود نیامده باز به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟! تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام تمامم نمی‌کنی، ها!؟ سید علی صالحی

رعنا

تو بايد صدای ضبط را تا انتهای فراموشیِ جهان از ترانه لبريز کنی ...!