گفتم عاشقت کنم گفتی محال است! گفتی تو هم دلت چه خوش خيال است!

می خواهم بنويسم! اما زبانم بند آمده است....! امروز به کسی قول دادم که خيال نابودی خويش را نکنم اما....اين هم به مانند ديگر قولهای من بی هيچ تو خالی در آمد! چرا مردمان مرا به حال خودم نمی گذارند؟ دلم می خواست می رفتم بالای همان ساعت سفيد فرياد می کشيدم و بعد رهای رها....می پريدم پايين! دلم می خواست چشمانم را به آسمان می دوختم و سقوط آزاد به سمت نابودی می کردم. چه قدر در من نابودی م نيستی غليان می کند.
امروز برای بهترين کسم گفته ام که عاشق شده ام اما او....برای من از عقل و منطق حرف زد....مگر عشق هم چيزی به نام منطق می شناسد؟؟؟ چه قدر مسخره است...چه قدر بی معنی است...! چه قدر زندگی من بی معنی و به محتوا است! از خودم بدم می آيد...آيا اين من همان دخترک قوی چند سال پييش نيست که با غرور و سنگين ميان آدميان بلند بلند می خنديد و به خيالش هم نبود که ديگران چه چرندياتی می گويند؟؟ پس کو همان دخترک بی پروای سالهای آرامش من؟؟
عجب زندگی نکبت باری شده است می بينی؟؟ يا که کور شده ای؟؟ حتی ديگر خودت را هم نمی شناسی؟؟ چرا از توی بيچاره و بی همه چيز انتظار دارند که بهترين و کاملترين باشی؟؟ مگر تو که هستی؟ مگر تو جز همين ديوار سنگينی که برای خود درست کرده ای چيز ديگری هم داری؟؟

....

کی تمام می شود؟ 

/ 0 نظر / 7 بازدید