خداحافظی ۳

امروز گوشی تلفن را برداشته بودی و بلند و بلند به حادثه می خندیدی!! چشمانت برق می زند از شادمانی که در آن غرق بودی!! آن قدر شادمان که کاشی های راهرو ...همان راهروهای پر سر و صدای چهار دیواری سفید خودمان را می گویم ، را می شماردی! و بعد آمدی بدون نگاهی به من، با دخترک کوچک و خندانمان حرف زدی! جالب آن است که انگار همه را می بینی به جز من....! می دانی چه چیز مرا متحیر می کند؟؟ اینکه هیچ کسی از آدمیان اطراف من حتی به ذهنشان خطور نمی کند که من نیز می توانم دوست داشته باشم و آن هم تو را! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و جالب تر آنکه من همیشه باید تنهای تنها و آخرین نفر در میان این چهار دیواری سفید تمام خاطرات این دو هفته اخیر را مرور کنم! دست خودم نیست...تا شروع به خواندن میکنم ...تنها نگاههای تو در نظرم می آیند و دیگر نمی توانم به خواندن ادامه بدهم! به خدا تقصیر من نیست...این دل من است که نمی خواهد با تو وداع گوید! من که اصلا این چند روزه کاری به کار تو نداشته ام! شاید تمام کلماتی که با تو سخن گفته بودم به تعداد انگشتان دستانم هم نمی رسد ....و اما توی خوش خیال ...گمان می کردی همهء اینها از درسها وکلاس های  مزخرفی است که به من هیچ نیاموخته اند!

تو نمی دانی که تمام این اشک های جمع شده من ازوجود و عدم وجود توست! اگر باشی، به نگاهت عادت می کنم و نمی خواهم لحظه ای از تو دور باشم و های بر آن روزی که نباشی....می خواهم آسمان بر زمین بیاید وتو تنها برای من باشی!  پس اگر این من ساده برایت کسی نیستم... چرا هر روز پرسش از حال و روز من می کنی؟؟  دلم می خواست می فهمیدی که تنها سوالی از حال من، چه قدر مرا به اوج می رساند. نمی دانم چرا نمی توانم جوابت را به مانند دیگر آدمان بدون نشانی از دوست داشتن بدهم...! آری...درست است برای همین است که دیگر برایت چیزی نمی گویم. زیرا ترسانم از آن روزی که تو در چشمانم بخوانی تو حقیقتاً در کجای زندگی من هستی!

اکنون 3 روز از است که از امروز می گذرد و من نمی دانم چرا نمی توانم آن چه را که می نویسم تمام کنم و تنها چیزی که در گوش من می خواند صدای غریبی است که می گوید:" کاش می شد بهتر از اینی که هست سخن می گفتم"... دیشب کسی از آشنایان دلم آمد در خانه مان را زد....دلم می خواست که به او لااقل می گفتم که چه قدر دلم برای تو پر می زند و اما...خودش...و چه قدر خودش را می پرستم و به او ایمان دارم...! اما او هومر زندگی من است و می خواهد پرواز کند و من...من تنها می توانم خواهر فرشتگان مراقب او باشم و با آن ها برایش دعای شادمانی بخوانم! افسوس که هومر زندگی من تنها ست..خیلی تنها و من نمی تونم به او بگویم که تو را می خواهم...می فهمی؟؟؟

/ 2 نظر / 5 بازدید
sib

من خيلی خسته ام....

BabyBlue

واقعا انقدر استعاره ميزنی يا من خيلی شوتم؟؟؟