سلام:

يک جور دو دلی غريبی من را احاطه کرده است!‌نمی دانم برای چه اين قدر احساس غريبی می کنم!‌ نمی دانم چرا دلم نمی خواهد اين فصل گرم تمام شود! انگار می ترسم...ترسی عظيم از آنکه دوباره بر خواهم گشت و دوباره بايد خودم را ساکت نگاه دارم و فقط مناظره کنم!

تنها دو روز ديگر مانده است و در من  غمی عجيب (دو دل شايد) برايم می خواند < ياد من باشد تنها هستم....ماه بالای سر تنهاييست> !!! برايم می خواند که بر خواهی گشت و ديگر خبری از توی بی پروا نخواهد بود...ديگر خنده ها و قهقه های تو و دوستانی که به ديگر زبان سخن می گويند در خيابان شب های پرستاره و تخت و بی شيب نمی پيچد.

ديگر خبری از دختر گيسو سياه روبرويت نيست که هر روز صبح قهوه خود را گرم کند و برايت آواز زندگی را بلند بلند بخواند و مرا مجنون صدا زند. و يا ديگر خبری از پسرک معصوم و سوال های ديوانه وارش نيست که لبخندی بر روی لبان من بنشاند حتی اگر غمگين ترين روز سال سياه من باشد. و او ديگر نخواهد بود تا هر شب بر روی چمن های تر اينجا همه را برعکس نگاه کند. (شايد بشود اين گونه مردمان را <خودشان> ديد.)  ديگر دخترک کولی من با مو های قشنگش برای من لبخند نخواهد زد و نخواهد گفت که چه قدر دوست دارد خيارشور را با نی بخورد. و يا ....اصلاً چه فرقی می کند؟؟؟ مگر همه چيز بر خواهد گشت؟؟ می دانم که همه اين فصل گرم و سيلی تنها يک راه بود برای من که آگاه شوم می شود جور ديگر زندگی کرد....چترها را بايد بست ....جور ديگر بايد ديد ....زير باران بايد رفت....آه باران...دلم بد هوای باران و بوی نم خاک و روز گرفته دلم را کرده است!

بايد آماده سفر شوم...بايد بروم و آمادهء سفر سختی شوم که در آن باران های بسياری خواهد باريد و خورشيد....گهگداری پيدايش می شود. دل می خواست برای اين آدميان شادان و خندان اطرافم می گفتم که برايشان اشک غم خواهم ريخت و دلتنگشان خواهم شد به خصوص برای پسرک رويا بين و دختر روشن بين روزهای خوشم. و در آخر تشکر از هديه ارزشمندتان که مرا دوباره بی پروا ساخت!  

بدرود  

/ 4 نظر / 6 بازدید
ژاله

با همین کلمات کهنه گولمان زدند با همین حرف های تازه پیرمان کردند . یک نفر گفت : سرانجام همین جمله های عاشقانه کار دستتان می دهد. به رورم

يک نفر پرسيد که چرا فقط به فارسی می نويسی؟؟ گفتم: چرا که تنها زبانی است که می تواتم از خودم بگويم!! اما برای او هم که شده تلاش می کنم تا به زباني که هيچ گاه نياموختمش بنويسم!

مسافر و نی نی شاد

به دنیا پا نهاده ای درست ماندد: کتابی باز و ساده و نا نوشته باید سرنوشت خود را رقم بزنی خود و نه کس دیگر چه کسی می توند چنین کند چگونه؟ چرا؟ به دنیا امده ای! هم چون یک بذر زاده شده ای می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی می توانی درخت باشی و ببالی!

مسافر و نی نی شاد

غم غریب....تو میدانی اانتهایش کجاست اما زیباست...نمی دونم..نمی دونم..نمی دونم...