سلام:

تازه دارد ۱۲ ساعت می شود که ندیده امت....اما دلم دارد عین سیر و سرکه می جوشد! با من چه کرده ای زیبا چشم دل تنگ من که اینگونه این دل لامذهب ناماندگار من برای تو پر می کشد؟ می دانی...از همان لحظه که برایم گفتی دلت هنوز که هنوز است برای نیلوفرانت پر می کشد....دل من نیز انگار پر زد و رفت...زخمی شد...درد گرفت...انگار تیرش زدی امید زندگانی من! نمی دانم شاید من بیشتر از آنی که باید از تو و دل عاشقت انتطار دارم...اما به خدا آسان نیست عاشق باشی و معشوق نه! اما با این حال دلم برایت به اندازه تمام ستارگانم تنگ شده است....!‌ برایم گفتی که آرزو می کنی که من همان شوم که تو می خواهی...اما مگر نه اینکه میان آرزوهای ما و آنچه که واقعا هست هزاران فرسخ راه است...!‌ بگویم چگونه...من بی کس که حرفی ندارم تا همان جا می دوم...نمی دانم...حسی غریب دارد به من می گوید که شاید این بار هم دوباره به من بگویی نه!! عجب صبح پر اشکی....! 

/ 2 نظر / 5 بازدید
نانی آزاد

پيش از اينها فکر ميکردم خدا خانه اي دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج و بلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق کوچکي از از تاج او هر ستاره پولکي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او کهکشان رعد و برق شب طنين خنده اش سيل و طوفان نعره ي توفنده اش دکمه ي پيراهن او آفتاب برق تير و خنجر او ماهتاب هيچ کس از جاي او آگاه نيست هيچ کس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصويربود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود ،اما ميان ما نبود مهربان و ساده و زيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت ... هر چه ميپرسيدم از خود از خدا از زمين از اسمان از ابر ها زود مي گفتند اين کار خداست پرس و جو از کار او کاري خطاست هر چه مي پرسي جوابش آتش است آب اگر خوردي جوابش آتش است تا ببندي چشم کورت مي کند تا شدي نزديک دورت ميکند کج گشودي دست ،سنگت مي کند کج نهادي پا ي لنگت مي کند تا خطا کردي عذابت مي

سکوت زیبا

به خدا آسان نیست عاشق باشی و معشوق نه![ناراحت]