...

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم 
آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید 
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت! 

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ 

یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند! 


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا 
تا تو دوباره بازآیی 
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

/ 0 نظر / 8 بازدید