سلام:
خوب مدرسه ها هم شروع شد و روز از نو و روزی از نو....من که اصلاً حسش رو ندارم...سر همهء کلاسام خوابم:(!‌ يه کلاس دارم توش ۳۰۰ نفر دانش آموز هستش بعد معلم هم که آروم حرف می زنه....من تا حالا نشده سر کلاسش بيدار باشم:(!‌ تازه هر روز صبح از ساعت ۸ کلاس دارم تااااااااا ۵ بعد از ظهر....چه قدر فلاکت آخه!!!‌
بعد....يه دوست خيلی خوب حالش بده....از من کاری بر نمی آد....هنوزم حالش بده....دلم می خواست بهش کمک می کردم....فقط تنها کاری که می تونم بکنم اينه که باهاش حرف بزنم که احساس تنها بودن نکنه و.....همين!!! آخه آدم چه قدر می تونه بی فايده باشه حتی از يک علف هرز هم بدتر....گاهی اوقات پيش خودم فکر می کنم آخه هدف از وجود من توی اين دنيا واقعاً چيه....و هيچ جوابی ندارم که به خودم بدم و مثل هميشه اين سوال گنده توی ذهنم خاک می خوره....! راستی يه کلاس بر داشتم که توش شعر های فارسی می خونيم...جلسهء اول که رفتم سر کلاس و ديدم استاد داره فارسی حرف می زنه قشنگ شوک شدم...انگار وارد يک دنيای ديگه می شی...نمی دونم آخه ما ايرانيها بايد تا چه حد ديگه پراکنده بشيم...! ولی جالبيش به اينه که من حال می کنم وقتی سر کلاس نشستم در صورتی که اگر اين درس رو ۴ سال پيش داستم عمراً‌ می شستم سرش...چون که قدر ادبيات و فرهنگ خودمون رو نمی دونستم و اينکه زوری بود...بايد حتماً‌ سر اون کلاس توی دبيرستان بر می داشتيم و اين قدر ما رو با اطلاعات پر می کردند برای کنکور که خدا می دونه!!!‌
ديگه همين ديگه....فقط می تونم دعا کنم و همين!

/ 0 نظر / 3 بازدید