ای مرگ! ای برادر

سلام:
امروز به اوجش رسيده بود! يک دقيقه..خوشحال و دقيقه ديگه اشکهاش سرازير می شد!‌ خودشم نمی دونست چشه...فقط انگار يه چيزی توی دلش سنگينی می کرد!‌ ديروز رفته بود آخرين کمک رو هم بگيره....نمی دونست اونجا وسط اون همه آدم چی کار می کنه...فقط می دونست که آخرين اميدش اونجا بوده...يه کلی فرم دادند پر کرد و آخر گفتند تا دوشنبه بايد صبر کنی....ولی  دوشنبه خيلی دير نيست؟؟ توی فرمش جايی داشت که دليل اومد به اونجا رو پرسيده بودند...يکيش افکار خودکشی بود...و اون خيلی راحت و ساده ...انگار که از روی عادت اون رو هم علامت زد! ۲ ساعت بعد يکی بهش زنگ می زنه که آقا دست نگه دار...بی خيال شو.... اگه خيلی واجبه زودتر بيا اينجا!!! موقعی که می رفت اونجا و لبخند هميشگی ش به لبش بود...خانم فکر می کرد اومده خاله بازی...فکری که همه دور و برش می کنند!!! ولی اون با اين حال خوشحال شد...فکر کرد اميدی هست...فکر کرد که هنوز کسی هست که حرف اون رو بفهمه و از هر روز گريه کردن های  پنهانی اون يه چيزی بفهمه...از خنده های غمگينی که  هر روز باهاشون سر می شه...! ولی بازم چشمش آب نمی خوره...اگه اين يکی هم تموم شه....اگه از اين يکی هم نا اميد شه...ديگه اون وقت چيزی نمونده...فقط می مونه يک نفر توی زندگيش که هيچ وقت نتونسته ازش بگذره...اگه فقط می تونست اون رو کنار بگذاره....همه چيز حل می شد...و ديگه نبايد هر روز  با اين فکر بره...که امروز چه جوری خودش نباشه!!!‌  و هر روز نبايد واسه خودش تکرار کنه:

حالا برو ای مرگ٬ ای برادر
ای بيم سادهء آشنا
تا تو دوباره باز آيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!!‌

(برگرفته از دفتر خاطرات مريم)

/ 2 نظر / 4 بازدید
....

سلام مريم...! می دانم که از کجا آمدی و به کجای می روی!! خير پيش خواهر من!!!

آرزو

خيلی قشنگ بود... خيلی ملموس... دوست داشتم خيلی...