خداحافظی ۲

دارم اشک می ريزم...درست شنيدی ...حالا که نمی توانی ببينی لااقل بشنو...! انگار گوش هايت نيز به مانند چشم هایت دارند از کار می افتند!! تا کی می خواهی کور و کر...هيچ چيز را نفهی و راه خودت ار کج کنی و دور از من از جاده ديگر بروی! آيا صدای قدم های خستهء من را نمی شنوی که اين گونه برای خودت شاد و سرخوشی؟؟...خندان از اينکه کسی در هزاران فرسخ دورتر به گمانت برايت بوسه های رنگين می فرستد!!!!‌ همين الان سکوت من با سيلی از اشک شکست...نمی دانم چرا خدا هم با من به قهر نشسته است!‌ مگر من چه کرده ام که حتی نمی گذاری سخن بگويم؟؟؟ چرا بايد تمام نشانی های من از عشق را پاک کنی؟؟ مگر من چه کرده ام؟؟؟ مگر من جز به صبر نگاههای کسی را پرستيدم که سالها و ماه هاست خبر از من ندارد؟؟؟ ببين با من چخ کردکی که حتی سهراب مرا به گريه می اندازد....! به خدا ديگر خسته از اين همه لحظه های لرزانی که پر از نا به سامانی و بی قراری من سپری شده اند!‌ می فهمی؟؟؟ نه ...تو هيچ گاه نمی نمی فهمی اصلاًً چه فرقی برای تو دارد؟ 
دارم آرام آرام از تو تمام نيلوفرانی که تو برای آنان آواز عشق می خونی دور می شوم...دلم می خواست می دويدم و هيچ گاه ديگر چشمانم در نگاه های تو اسير نمی شد!  

صدا کن مرا...
صدای تو خوب است
صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می رويند!

چه قدر قلبم بلند بلند می زند...چه قدر هق هق های من بی صدا در خيابان های تاريک و پر درخت قدم های تو خفه می شوند! اصلا تو کجا بودی به هنگامی که من سر سخت....قوی و بی هيچ عشقی برای خود تا سر قله وابستگی يک نفس می رفتم؟؟؟ تو کجا بودی وقتی من بدون آنکه دلم به دنبال تو پرواز کند ...برای خودم هزاران بار هر بهار به اوج آسمان ها پرواز می کردم ..بدو آنکه خسته شوم...بدون آنکه با بالی زخمی و شکسته خدا خدا کنم که به زمين برسم؟

همين الان از کنارم گذشتی...بدون آنکه حتی چيزی بدانی با همان خنده های هميشگی ات برايم نوشتی <بخوان>!!! کاش می دانستی که حضورت امروز برايم چه قدر سنگين است!  هوای اين چهار ديواری لعنتی سفيد نمی دانم چرا سنگين تر از هر شب شده است...! حتی سنگين تر از تمام آن شب و روزهای تنهايی من بی تو!

بايد بروم...امشب من شبی پرغمی خواهد بود...فکر نکن که از دوری تو ست...نمی دانم چرا اين بار...از نزديکی بی دليل و شادمانی بی سبب توست که مرا با آن داره به ته دريا می سپاری!!! کاش می شد امشب در ميان راه و اتوبوس گم شدم و ديگر پيدا نمی شدم...! اما امروز تولد کسی است که من بايد برای او باشم...اگر نه نيستی ...در اين شب بسيار جايز بود!!!‌ 

/ 0 نظر / 4 بازدید