بايد بنويسم:
ديشب به هنگامی که خيال می کردم شب آرامی خواهيم داشت....پنجره را باز کردی و قلب مرا آتش زدی و بعد مرا دود کردی و به هوا فرستادی!! هيچ باورم نمی شد که اين تو بودی که در مقابل چشمان من با خودت و من اين گونه کردی!‌ نمی دانم بايد سرت فرياد می زدم و م گفتم آهای فلانی...اين چيست که داری می کنی!! و يا اينکه در آغوشت می کشيدم و التماست می کردم که سخنی ....حرفی از دلت بزنی ...و يا انيکه اگر می خواستی می  توانستی مرا تکه تکه کنی...به شرط آنکه خوب شوی....به شرط آنکه با خودت اين گونه بد تا نکنی! دلم می خواست برايت آواز عشق می خواندم ...دلم می خواست نوازشت می کردم و برايت می گفتم که دلم چه قدر برای نگاه تو پر پر می زند!‌
می دانی چه...هنگامی که بيرون از خانه رفتی ....لرز تمام بدن مرا فرا گرفت...شروع کردم به نوشتن....آری برای تو نوشتم ....و تو خيال کردی که نامه ای بيش نيست!‌اما دريغا که تو هيچ گاه نخواهی توانست که آنان را بخوانی!!‌ برايم گفتی که نوشتن به زبان من بسيار عجيب است....نمی دانم....شايد شب قبل....لحظه ای پيش آمد که می خواستم برايت همه چيز را بگويم!!!‌
اما آخر تو که با من از کس ديگری حرف می زنی...تو که حتی در هزاران سال دور هم به من فکر نمی کنی...من بی هيچ...من ساده عاشق چگونه برايت از دلم بگويم؟؟ اکنون ۹ ماه است که می گذرد و تو به انتظار توبه من به عشق نشسته ای!‌ بدون گمان حتی در پيچ و تاپ ذهنت هم نمی توانی فکر کنی که من چه قدر خالصانه می خواهمت!

صدا کن مرا
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزنيه آن گياه عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می رويد!!‌

کاش صدايم می کردی...کاش حتی برای يک بار هم که شده صدايت را می شنويدم و دلم خوش بود که هستی...!

بيا تا برايت بگويم تا چه اندازه تنهايی من بزرگ است
و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد

و خاصيت عشق اين است!!!

.....

کسی نيست...کسی نيست ....بيا زندگی را بدزديم و آن وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم!!‌

.....

بايد بروم....!‌

 

/ 0 نظر / 6 بازدید