سلام:
امروز بوی خوشت از کنارم گذشت....یک لحظه خیال کردم که خودت هم گذشتی...اما برگشتم و کسی بود از آدمیان دیگر! نمی دانم چرا با آن که می دانم اینجا نیستی هنوز تو را همین جا می بینم!  ...الان چند وقتی می شود که دگربار با یکدیگر سخن می گوییم...نمی دانم این چیست...چرا این گونه شده است...راستش را بخواهی...آن قدر آرامش بخش است که نمی خواهم حتی به خیال به ماهیتش بپردازم...مرا که می شناسی.. (آیا؟) اگر لحظه ای فکر و خیال در من نباشد انگار آسمانان همه به زمین می آیند. اما آیا این واقعی است؟ همین چیزی که نمی دانم چه باید اسمش را گذاشت...و یا آنکه تو همان نگرانی و حس مسولیتت نسبت به من دارد ما را با خودش به نمی دانم کجا می کشاند؟؟ خودت می دانی که چه قدر از ترحم بدم می آید....! نمی دانم....چیزی در من می گوید که باید سکوت را دگر بار پیشه دارم...خیال می کنم داری دوباره از من و من همیشگی خسته می شوی...! شاید بهتر است که دوباره هیچ نگویم...شاید همیشه خوب بودن من برای تو نیز باید صادق باشد! ...کاش مجبور نبودم به رفتن تو و نبودن همیشگیت فکر کنم...! آیا تو نیز فکر می کنی...یا آنکه اصلا برایت مهم نیست چه می شود...! شاید سوالم بی رحمانه باشد ولی تو آن قدر همه چیز را پشت آن چشمانت خوب پنهان می کنی...که هر چیزی سوال بر انگیز است! ....عجب شب طولانی است....امشب...

/ 1 نظر / 4 بازدید
رعنا

آیا تو هم خسته می شوی از دوست داشتن؟ آنچنان که من خسته ام... . .