کاش می شد منم مثل تو بی خیال می نشستم و می دیدم که زندگی ام دارد به فنا می رود!! امروز سوالی از من پرسیدند که تمام مو های بدنم سیخ شدند!! از من پرسیدم که آیا بعد از آنکه از این خراب شده بیرون رفتی خواهی رفت به کشورت و برای جنگ کار کنی!! ببین آخر آی فلانی چه کرده ای که من باید جواب این گونه سوال ها را بدهم...آخر من کجای این دنیای لعنتی هستم که آدمیان را بکشم.....پس چرا دنیا این قدر بی رحم شده است؟!! تنها تهمت جانی به من نزده بودند که آن هم امروز حواله ام شد...! اصلا می دانی چه؟ من دیگر نمی خواهم درس بخوانم...دیگر از هرچه درس و مدرسه است متنفرم....دیگر از آنکه به گدایی این و آن رفتم و از آنها خواستم که مرا ببینند حالم به هم می خورد!
حالم از تمام آدمیان اطرافم به هم می خورد....بروید گم شوید و در را پشتتان را ببیندید....من دیگر بیرون نمی آیم!

/ 0 نظر / 4 بازدید