گاهی اوقات خیال می کنم...تمام اینها تنها یک رویای پر هیاهوست و بس....چند روز پیشین تو مرا چنان نگاه می کردی که انگار می خواستی بگویی « دوستت دارم» ....اما نه من می گویم و نه تو...انگار چیزی میان ما هست ...انگار همان شک و تردید میانمان است که...!‌ اما التماست می کنم که مگو...مگو تا زمانی که خیال تو شد حکومت دوست...مگو تا زمانی که باران را دیدی به یاد من بیفتی...مگو تا زمانی که قلبت بداند چه می خواهد بگوید...! گاهی اوقات بهتر است بعضی چیزها را برای خود نگاه داری...در همان صندوقچه افکار...بگذاری آنجا بماند و زمانش که شد بیرونش بکشی و به رخ همه بکشانی! 

چراغ اتاق من امشب روشن است...

نمی دانم چرا ولی هی نور می آید و می رود...

من یا تاریکی محض می خواهم و یا روشنایی...

این همه بازی برای چه؟

/ 5 نظر / 8 بازدید
ساده دل

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

رعنا

ببخشید شما؟ من حافظه ام را بر تنه ی درختی جا گذاشته ام

رعنا

تو کاری به باران نداری چه ببارد چه نه چیزی از من به یاد نمی آوری من اما هزاری هم که از یادت ببرم همین که ببارد به خودم می آیم که همین جایی از مهدیه لطیفی

رعنا

می دانی؟ گمان مبر حالا که آمده ای همه چیز همان است که بود. نه جان دل. حالا دیگر باید بروی کنار بقیه بایستی.. باید آرام آرام و مطمئن تمام راه را دوباره بیایی. باید دوباره دلم را ببری.. من دلم را با زحمت از تو ستاندم بار پیش.. ساده دل به تو نمی سپارم.. باید آرام آرام باشد و مطمئن