تنها مرگ است که دروغ نمی گويد!

سلام:

همين الان يه فيلم ديدم به اسم " Good will hunting"  که خيلی ازش خوشم اومد! زياد فيلم جديدی نيستش ولی می دونم که خيلی جايزه برده!
امتحانام دوباره شروع شده و اين بار حتی فيزيکی استرس همه چی رو احساس می کنم! بدنم کاملاً ضعيف شده 15.gif!
خوب اومدم که يه سری از تکه هايی که توی بوف کور خوندم و خوشم اومده رو بنويسم و برم:)!

ـ من سعی خواهم کرد آن چه را يادم هست٬ آن جه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم٬‌شايد بتوانم راجع به آن٬ يک قضاوت کلی بکنم! نه ٬ فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصلاً‌ خودم بتوانم باور بکنم جون برای من هيج اهميتی ندارد که ديگران باور بکنند يا نکنند! فقط می ترسم که فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم!!!‌

-ميان چهار ديواری که اتاق مرا تشکيل می دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشيده٬ زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می شود٬ نه٬ اشتباه می کنم٬ مثل يک کنده هيزم تر است که گوشه ی‌ ديگدان افتاده و به آتش هيزم های ديگر برشته و زغال شده٬ ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده٬ فقط از دود و دم ديگران خفه شده!!!

ـ شنيده بودم که اگر سايهء کسی سر نداشته باشد تا سر سال می ميرد!

ـ من دعا می خواندم٬ ولی تلفظ اين کلمات از ته دل نبود٬ چون من بيشتر خوشم می آمد با يک نفر دوست يا آشنا حرف بزنم تا با خدا٬ با قادر متعال! چون خدا از سر من زياد بود!

ـ < اگر راست است که هر کسی يک ستاره روی آسمان دارد٬ ستاره من بايد دور٬ تاريک و بی معنی باشد٬ شايد من اصلاً‌ ستاره ای نداشته ام!!!!!!!!!! >

- حضور مرگ همه موهومات را نيست و نابود می کند. ما بچهء مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی نجات می دهد٬ و در ته زندگی٬ اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند! 

                                                    " بوف کور- صادق هدايت "


/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baran

ممنون...:)...دوم اينکه من اين کتاب از هدايت رو خيلی دوست ....اين جمله عالی بود...:)

siamak

سلام.تو وبلاگ باران خوندمت.آهنگش مخمو لرزونده.يه سری بهم بزن،خودت ميفهمی.راستی،...هيچی

samira

سلام...سلام...خوبی تو؟!مطالب جالبی رو از کتاب بوف کور نقل کردی...هميشه موفق باشی...

نيما(آذرخش سرخ)

سلام دوست عزيز. اون فيلم رو ديدم عالی بود. خيلی لذت بردم. بازی ديکاپريو و رابين ویليامز در اوج خود داستان فيلم رو پيش می برد.

mostafa

چه می توا نم کرد تا تو را خوش آيد؟ خيابانهای باريک را به تو هديه می کنم ، غروبهای نوميد را ، ماه حومه های ناهموار شهر را. من تلخی ِ مردی را به تو هديه می کنم که ساعتها و ساعتها به ماهِ تنها خيره شد .

نيما(آذرخش سرخ)

سلام. آره درسته :)) !‌حالا يادم اومد. حافظه دچار ضعف در پر دازش اشاره گر ها شده! آخر اين هفته امتحان دارم. ديگه راحت می شم.

نيما(آذرخش سرخ)

سلام. تموم شد. امتحانها رو دادم هر دو تاش رو اما چشم آب نمی خوره قبول شم. مهم اينه که من زحمت خودم رو کشيدم.می خوام دوباره آهنگ رو عوض کنم.شايد هم نکنم.

حسین

سلام ... معلومه کجايی ؟