سلام:

چند روزی می شود که دیگر زمان برایم معنی ندارد....ساعتم را در آورده ام و تنها خورشید را می بینم که بالا و پایین می رود...انگار همه شده اند داستان و من می خوانم و می خوانم....! آدمیان شده اند آدمک های همان داستان که گاهی اوقات از کنارم می گذرند! چند روزی می شود که دلم می خواهد پر بزند...نمی دانم اما به کجا...شاید به جایی که تنها من هستم و هوای بارانی...و دیگر هیج! این شبهایی بی خواب هزاران خیال به سرم آمدند...نمی دانم خوب یا بد...اما چندی می شد که اینگونه فکر نکرده بودم....آیا آنچه که ما می کنیم درست است؟ آیا آنچه که دارد می گذرد درست است؟ آیا...آیا...آیا...آیا...! آیا این درست است که خنده من خنده به لب تو می آورد و گریه من گریه؟ .....

/ 1 نظر / 4 بازدید
دانشجو

سلام. منهم وقتی یک رمان می خونم همین حالت بهم دست می دهد.اگه از حرف سیاسی بدت نمی یاد سری به وبلاگ من بزن و اظهار نظر کن.