سلام:

تو را من چشم در راه بودم و آمدی....نمی دانی هنگامی که نامه ات را دیدم چگونه قلبم می تپید!‌ تو دگربار برگشته ای اما نمی دانم چرا این من لامذهب همان منی که تمنای لحظه ای با تو بودن را می کردم این گونه دچار شک و تردید شده ام!!‌ انگار چیزی می گوید فریب چشمان همیشه معصومش را مخور!‌اما مگر آخر همین چشمانت نبودند که مرا به نمی دانم کجا بردند و بعد...!‌نمی دانم ...گاهی اوقات با خودم می گویم کاش من نیز همانند دیگر نیلوفران می توانستم بارها عاشق شوم ...اما انگار تو در دل من خسته جای کرده ای و خیال بیران رفتن را هم نداری!!!‌ با این حال گفتمت چندی تامل کن...می دانی چیزی به من می گوید این بار هم مرا خواهی گذاشت و رفت...نمی دانم چرا نمی توانم بی دغدغه برایت بخوانم کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم... مرا سفر به کجا می برد؟؟!! 

/ 1 نظر / 12 بازدید