سلام:
حال همه ما خوب است...
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
 ونه این دل ناماندگار بی درمان
.....
نه ری را جان...
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم:
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!!!!!!!*


می دانی امشب با من چه کردی؟؟؟ بگذار برایت بگویم....: فردا تمامیان ابرها به احترام بغض من هیچ نمی گویند و خورشید می رود پشت بغض های من سکوت رج می زند! و من...و من های های به حال خودم می گریم. هق هقی می کنم که در آن نام تو در تمام کوچه های دریا صدا کند. تازه فهمیدم که تمام آوازهای دوست داشتن من تنها سبب خنده تو می شود. امروز هنگامی که در ماشین خندیدی به سادگی من....انگار صدای خنده ات برایم پتکی بود که مرا به خوابی ابدی برد....! این بار خنده ات برایم زیبای همیشگی را نداشت...این بار خنده ات حکم خداحافظی را داشت...خداحافظی که حال جرات نوشتنش را دارم. من تنها به دخترک کوچک خندانمان گفتم که می توانم ببرمش  به خیابان های خط کشیده و آن جایی که گاهی حس می کنی به اوج رسیدی...اما تو....تو چنان خندیدی که من حس کردم رگ های بدنم از هم پاشیدند!  نفهمیدی که هیچ... حتی بیشتر خندیدی! دارد ساعت به وقت خواب می رسد...خوابی که هیچ گاه از آن بلند نخواهم شد...چه قدر حس خوبی بود اگر می توانستم نزدیکان دریا را فراموش  کنم و بعد...می خوابیدم...و به آن جایی می رفتم که آدمک ندارد...! بدون غصه...بدون دغدغه....! بدون آنکه تو هر شبِ خوابهای من نگاهت را به رخم بکشی! اصلا می دانی چه؟؟؟ دیگر نمی خواهم باشی.....نه... من دیگر نمی خواهم باشم ....! و نخواهم بود...به این چشمان سرخگون خیسم فسم که دیگر نخواهم بود!
امروز به فرشته نگهبانم گفتم که غمی عظیم مرا فرا گرفته چرا که باید تمام  این فصل گرم را بدون نگاه تو سر کنم .برایش گریستم...ولی حالا نمی دانم چه خواهد شد...! دیگر نمی دانم هنگامی که بر خواهم گشت از جنوب این دیار غریب به آن جا که شمال می نامیمش، چه ها شده و من چه قدر دورتر شده ام!

نمی دانم چرا دلشوره ای عظیم مرا در بر گرفته!  نگرانم...نگرانم که تک آشنای قاصدکی که در اینجا پیدا کرده ام نیز از من دور شود...نگرانم که نکند دیگر صدای مرا نشناسد...نگرانم که نکند شما همه سوار یک اتوبوس در یک جاده باشید و من....مسافر همان جاده، اما  از اتوبوس جا مانده باشم!  اصلا تو هیچ با خود اندیشیدی اگر نیلوفران تو برروی  من مرداب برویند، تو چه خواهی کرد؟؟ آیا به مانند همان خنده هایت می آیی و به من می گویی که آنان را می خواهی و یا آنکه مثل همیشه با سکوت، مانند تمساح روی تمام رگ های پنهان من راه می روی و بعد انگار که نه انگار نیلوفرانت  را می چینی و می روی؟؟  

می دانم که اصلا برایت مهم نیست که بدانی...اما برای دل خودم می گویم....دیشب غمگین تر از آنی که فکر می کردم می توانستی،  چینی نازک تنهایی مرا شکستی...! من تمام شب را گریستم وبا ضبط بلند بلند نوای نیستی و خداحافظی سر دادم! اشک هایم نمی گذاشت که چراغ های خیابان را ببینم! و خیال می کنم که چراغ های یکی از همان ماشین های غول پیکر در جاده چنان به من نزدیک شد که مردمک چشمانم گرد شده بودند!! ..... به گمانم دیشب فرشتگان مراقب  من خسته و نگران به خواب رفته اند.

و تنها یک چیز دیگر....دیروز به  برگ ها نیلوفرهای حوض حیاط خانه مان نگاهی کردم و دریافتم که خیلی وقت است که غنچه ای نداده اند....نمی دانم چرا..شاید آنان نیز به سوگواری با من نمی رویند...شاید آنان نیز به احترام غم سنگین دل من به قهر نشسته اند...! اما چه قایده....نیلوفران دیگری هستند که خواهند رویید و تو الان درست کنارشان نشسته ای و آواز دوست داشتن سر داده ای و نمی دانی دل که  من برای لحظه ای دیدن تو چه قدر پرپر می زند!!! و من....دارم تمام سعی خودم را می کنم  هنگامی که به اینجا رسیدی دیگر نباشم...رفته باشم و اثری دیگر از من و من ِ " عجیب" نباشد!!!!(یادت می آید دیگرشب که برایت شعر خواندم مرا "عجیب" خواندی؟؟؟ و من گفتم که این من "واقعی" است؟؟؟) خدا را چه دیدی شاید توانستم  بعد از این فصل گرم برای همیشه  نباشم و خیال خودم و خیال تمام آشنایانم راحت شود!

 

حالا بگذار باد بیاید....
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی سراروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست....
تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند

....

.....
خداحافظ!!!! *

 

*سید علی صالحی (نامه ها)

 

/ 0 نظر / 6 بازدید