سلام:

دیروز یک شادی به وسعت دریا میان زندگانیت آمد... خیلی وقت بود که شوق این چنینت را ندیده بودم و خدا می داند که چه قدر دلم برایش تنگ شده بود... همان شوقی که از چشمان هرآنچه خسته ات می بارد و همان چشمانی هرچند همیشه ساکت اما پر از حرف اند. می دانی این چند ماهه گذشت، سخت بود، اما به من بیش از هرگاهی ثابت شد که بمانم... حتی اگر تو مرا ساعت ها پشت در دردهایت منتظر بگذاری و من خشمگین از بی اعتناییت اشک بریزم... تنها این دل لامذهب بی درمان من می داند که چه قدر دلم می خواست دگربار چشمانت را پر خنده ببینم... کاش می شد که من کاری می کردم که غم از چشمانت برود... برود و ما را، می دانی که من و تو را می گویم، رهایمان کند... به خیال من ما سال هایی طولانی غم را مهمان نوازی کرده ایم... و حال زمان رفتنش فرا رسیده است ... و حال ... کاش می شد زندگی هم مثال من می اندیشید... نمی دانم چرا امشب خوابم نمی برد... چه می دانم انگار که خنده هایت آن قدر مرا پر از شادمانی کرده اند که خواب را از سرم پرانده است! 

...  باشد که آرامی و زیبایی دریا میانتان همیشه وار باشد ... 

/ 0 نظر / 17 بازدید