سلام:
گاهی اوقات ديدی که ديگه هيچ چيزی ديگه نمونده؟؟؟ ديگه هيچ چيزی نيست که واسش بری جلو و تمام روزها شده مثل همديگه!!‌هيچ چيز نو و تازه ای وجود نداره و توی يه منجلاب گير کردی که در اومدن ازش بيرون کار خيلی خيلی سختيه!
همين الان فيلم «زير نور ماه» رو برای ۳ امين بار ديدم...! هر دفعه که می بينم تنها چيزی که واسم باقی می مونه يه کوه فکر تو ذهنم و يه سر درد که چند روز ادامه داره!
امروز برای يکی حرف زدم و کوچيک شناخته شدم...بچه...شايدم اون راست بگه...شايدم من واقعاً خيلی بچه ام واسه مشکلات زندگی....! ولی نمی تونم باور کنم که هستم يعنی حداقل توی اين موضوع! چون يه آدم ديگه ای که خيلی بيشتر از من می دونه ديگه خسته شده چه برسه به من! دلم می خواد قوی باشم و پاشم و بگم خوب آره سخت هست ولی باهاش بجنگ!!!‌ جنگيدن...واسه من خيلی معنی ها داشت ولی نمی دونم چه اتفاقی واسم افتاده نمی دونم اين باد لامذهب منو با خودش داره کجا می بره؟؟
ديگه خودمم خسته شدم از بس به خودم غر زدم ...از بس همه چيز واسم سياه و تاريک بوده! از خنده های الکی و مذحک بقيه و خودم بدم می آد....از داد و بيداد و فرياد هايی که زده می شه و تحمل هايی که ازشون هيچی نمونده خسته شدم!
فکر می کردم که يکی وجود داره که می فهمتم...يا حتی اگه نمی فهميد...سعی می کرد و مثل بقيه نمی گفت نمی فهمم نمی گفت خيالات و اين طوری نيست! نمی دونی چه قدر دلم هوای يه جای دور از همه کرده يه جايی که سکوت باشه و دلخوری و اخم و خستگی نباشه! يه جايی که رضايت باشه!!‌
يه جايی که اشک توی چشم های آدمهای خوب تو زندگی از غم و غصه نباشه...!

بايد امشت بروم
بايد امشب چمدانم را که به اندازهء تنهايی من جا دارم بردارم
و به آنجا بروم که درختان حماسی پيداست!!!!‌

/ 1 نظر / 3 بازدید
بی آشیانه

سلام / چند تا از مطالبت رو خوندم / وبلاگ خوبی داری / موفق باشی...