دیگر پرواز جایز نیست!‌

نه هیچ چیز نیست...تنها دیگر ماه بالای سر تنهایی من است...! بی خود به دنبال بالهای خسته من مگرد....دیگر پرواز جایز نیست....هیچگاه جایز نبوده است....این من بی پروا بوده ام که بی خیال از همه کس و همه چیز پر ز شوق و اشتیاق دیدار چشمان تو هر روز هزاران بار در آسمان دلم می پریدم...وگرنه پرواز هیچ گاه جایز نبوده است! حالا هم که چیزی نشده است...تنها من مانده ام و بالهای شکسته ای خدا می داند کی می خواهند خوب شوند...می دانی می گویند ماه را باید غنیمت شمارد...و من نیز این گونه خواهم کرد...مگر نه اینکه هر شب تنهایی من این ستارگانند که مرا بی دریغ مهمان سفره نورانیشان می کنند! همین خوب است...! می دانی ....من دیگر بی امید شده ام...دیگر حتی اگر چشمانت بیایند و برایم بگویند که هنوز امیدی هست...باورشان نمی کنم! انگار همگان به من دروغ می گویند...حتی چشمان همیشه صادق تو...همان چشمانی که من روزی خیال می کردم دوست داشتن برایشان معنی دارد...!

/ 2 نظر / 4 بازدید
سکوت زیبا

خیلی زیبا مینویسی... هیچکس به اندازه خود آدم نوشته هاشو درک نمیکنه... گرچه دیگه توی این دنیای مزخرف با این آدمای بی معرفت و دو رنگش، هرکی تحسینت میکنه نباید باورش کنی... فقط خواستم سکوت من رو هم شنیده باشی دوست عزیز... پیروز باشی [گل][گل]

rima

"Anyone whose goal is something higher must expect some day to suffer vertigo. What is vertigo? [...] It is the voice of the emptiness below us, which tempts and lures us, it is the desire to fall, against which, terrified, we defend ourselves."