کمی صبوری خواهم رفت ... خواهم رفت و دیگر بازآمدنی نیست... خودت هم می دانی که دیگر بازآمدنی نیست... پس یا داری مرا به آسمان ها می سپاری و یا آنکه خیال می کنی آسمان ها مرا دگربار بازپس می فرستند...

نه... دیگر نه به وعده عشق می آیم و م نه به وعده همان چشمانت...

تو را به هر چه قسم نگذار که بروم که خودت می دانی باز آمدنی نیست ...

/ 1 نظر / 7 بازدید
آدم

ای کاش ایوب بود و می آموختم صبرش را ای کاش سلیمان بود می آموختم زبان حیوانات را