سلام:
امتحان ها هم تموم شد...ولی زندگی؟؟؟ زندگی هنوز ادامه داره...هنوزم هست و هنوزم بارون می باره!
از کجا شروع کنم؟ خوب اول اينکه يه عالمه از آدم های دور و برم رفتن ايران! يه کلی خوش به حالشونه! منم؟؟؟ آره خوب مامان بابام هستند خودش خوبه...هنوز نمی تونم اينجا در اين مورد حرف بزنم! بايد يه خورده ديگه عادت کنم! بعد خوب همه رفتند خونه هاشون و من موندم و حوضم! ياد هری پاتر می افتم وقتی اين طوری می شه....فقط هری بيچاره حتی مامان بابا هرم نداشت ديگه!  
دوم اينکه امروز نمرهء يکی از درسام رو که فکر می کردم خوب می شم رو گرفتم و خوب نشده بود:(! خيلی ناراحتم...بيشتر به خاطر اينکه توی ۲ هفتهء اخير من فقط توی کتابخانه بودم و درس می خوندم...خيلی درس خوندم ولی نتيجه اش خيلی بد شدش:(!‌دلم می خواست سرم رو بزنم به سنگ!! شايدم اين کار رو بکنم! نمی دونم چی شده ...ولی با جنون فاصله چندانی ندارم...احساس پوچی کامل بهم دست داده...احساس می کنم که حکم يه علف رو دارم که زرده و به درد اون گوسفندهايی که می آيند چرا هم نمی خورم! احساس می کنم زندگيم هيچ جهتی نداره و من آدم کاملاً‌ بی مصرف نه تنها به هيچ دردی هم نمی خورم بلکه يه علف هرزم...مزاحمت هم ايجاد می کنم! دلم می خواد از همه چيز و همه کس ببرم...دلم می خواد روزی ۲۴ ساعت فقط فکر توی اين کلم باشه و نتونم باهاشون مقابله کنم و آخر روز بدون اينکه هيچ کدومشون حل شده باشن حتی توی خواب هم ببينمشون!
اينجا هنوز بارون می آد...بدجوری هم بارون می آد و من نمی دونم جدا نمی دونم متعلق به کدوم باد و در کدام جهت فقط می بارم و می رم

رعد و برق٬ آسمان را روشن کرد و بعد غرش عظيمی سر داد
صدايش در سر من پيچيد و من ياد خودم افتادم
به ياد فريادهای خاموشی که خفه مردند!
باران سر گرفت و باريد
ابرهای سياه از کينه و دلتنگی بباريد
مرا نيز بباريد
مرا که با هر بادی و به هر بهانه ای می بارم
باران باريد و درختان پاييز را نارنجی کرد
من نگاه می کردم و گوش می دادم که چه قدر پاييز سبک بود
و چه گم بوديم من و  پاييز در برگهای نارنجی که می ريختند 
و خش خش آنان به دست باران خفه شد
چه برگهای پاييزی بدبختند و بی هيچ! 
و باران به رودی ريخت که روان بود
و من در کنار رود!
آب بالا آمد و بالا تر و رود از زندان خاک آزاد شد
سرانجام رود هم طغيان کرد و مرا نيز با خود برد
آب تا گلويم بالا آمده
توان نفس کشيدن نيست
من دارم خفه می شوم
چه قدر خفه شدن خوب است
چه قدر عدم خوب است
ولی ناگاه چيزی مرا بالا کشيد
و درخت من سياه را بالا برد
چه لحظه گسی!! نه تلخ و نه شيرين!
باران هنوز سخت می باريد
و من در حسرت طغيان ديگر
اشک می ريختم و می لرزيدم
و من سردرگم...و نا مطمئن اشک می ريختم

...........................................................................................................................
نمی تونم زنده باشم اميد هيچ معجزه ای هم ندارم ....ريرا مرده است ريرا خيلی وقت است که مرده است!

/ 0 نظر / 4 بازدید