بمان

سلام:

همممم چقدر ديگه مونده؟؟؟ فقط سه هفتهء ديگه....اصلاً‌ باورم نمی شه اين قدر سريع گذشت و داره تموم می شه!‌من خيلی کارها نکردم...خيلی آدم ها رو نديدم....مثل هميشه بلد نبودم از وقتم درست استفاده کنم!!!‌ چه میشه کرد...! اوايلش که می آی ....فکر می کنی که ديگه مال هيچ جا نيستی...نه اينجا و نه...! ولی بعد از يه هفته می بينی که نه....دوباره برگشتی به اون جايی که تمامت هست و آسمانش آبی ست!‌

نمی دونم چرا زندگی من نمی تونه آروم و قرار داشته باشه...يعنی حتماً‌ بايد يک دل نگرانی واسه من در هر مقطعی باشه...نمی دونم شايدم همه اين ها ساخته های ذهنی خودم باشه....ولی امروز يه دوست قديمی و خيلی خوب می گفتش که زندگی اصلاً‌ خصوصيتش بی نظمی هستش...يه جورايی راست می گه فکر کنم...! يه آدم خيلی خوب...يه آدمی که من تمام زندگی مو بهش مديون هستم و هر کاری کنم نمی تونم جواب زحماتشو بدم مريضه و اين هفته که می آد بايد بره بيمارستان...تيکه برداری....و فقط دعا می کنم که خوش خيم باشه:((!‌ تنها کاری که ازم بر می آد همينه و بس...! نمی دونم کافی هست يا نه...فقط می دونم که چه قدر خوبه که پيششم می تونم برم روی تختش بشينم و نگاهش کنم!

گاه فکر می کنم که بی تو من گوشت و پوست بيش نيستم
کاش می دانستی که چه قدر نگاه کردن چهرهء خندانت را می پرستم!‌
دلم می خواهد هميشه لبخند مهربانت بر لبانت پايدار بماند
می دانم اگر لحظه ای غمگين باشی...خواهم مرد
پس دلت را پاک از غم و غصه به کبوتران سپيد بالی بسپار که به ايوان خانه به هوای تو می آيند...
چرا  که می دانند روحت چه قدر بی هيچ و صاف است!
کبوتران سپيد دلهای بی آلايش را می فهمند!‌ می روند سراغشان!
***
تنها خواهش من اين است....
بمان.....
جاودانه بمان!!!!!

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
دبیر ادبیات !!

سلام دخترم .. تو یادداشت قبلیت نوشتی بقل دستیم !! ولی فکر کنم اشتباه می کنی یا شایدم شوخی می کنی .. چون بغل دستیم درسته مگه نه؟

baran

چه خواهش ِ پر آوازی...:)

L

«